تبليغاتX
خودمـو خودم

خودمـو خودم

امین آزاد

چقدر ازینجا خاطرات خوب دارم

من اینجا زندگی کردم

هنوزم عطر نفس هاش ...

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 0:1 توسط امین آزاد |

 

چشمهایت را که باز می گذاری نورش

کور می کند  روز های از سرگرفته .از آخر گرفته..

 این همان تصرف منست..

تصرفِ  بیخ و بن  ِ های  ویران نشده..

تصرف آرمان های   پشت نرده..پشت پرده..

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 0:45 توسط امین آزاد |

 

 

 

از ریشه ی گیسویم تا پلک های چشم تو      

                                                پر از شوره

 به من لبخند می زند

                                  این املاح

در این تلخی  مبهوت  از هزاران  هزار ذرات تحمل

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 18:46 توسط ستاره*** |

 

 

یک

دو

سه

چهار

پنج

شش

هفت

هشت

نه

ده

یازده

دوازده

سیزده

چهارده

پانزده

و شانزده می شود فلسفه ی اعداد ...

و جرعه ایی می شود و تسکینم میدهد

دستی به شانه ام می خورد.هفدهم و هجدهم و نوزدهم و....عمر   هم می شویم.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 19:33 توسط امین آزاد |

 

 

وقتهایی میشه که با تمدن حرفم میشه

با  بارون

با    آفتاب

با سایه

حرفم میشه

اما با " میش ها " مهربونم...

باز با جاده حرفم میشه ... این همه راه ...این همه " این پا و اون پا "...

Cooley Library #1

بعدش ..عقربه های ساعت مچی ام  اخم   و تَخم میکنن...بعد " تو  " با من حرفت میشه...

بعدش دنیا م میشه حرف تو  حرف...مثل  خُر و پُف خرس های  حاکم ..مثل لولیدن کرم در چمنزار..

 و آخرش ....تو میگی چقدر بد اخلاقی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 22:57 توسط امین آزاد |

 

بنا به عادات ماهانه این ماه هم میمیرد در مرداد..

هنوز " نوچ " ی های این فاصله   تا مرداد  کش می آید ...و من این کش هار ا مثل یک گلوله می پیچم..و بعد دانه دانه  برف های نیامده را می شمارم ..و برای تن ت یک پلیور   کشی می بافم..چقدر زوایا دار ی تو...

حالا هی بگو...چه خبر؟ چیکار می کنی ؟Touch

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 15:31 توسط ستاره*** |

۱

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 15:36 توسط امین آزاد |

 

این سطح های سخت روح منو چنگ می زنه

من هم موهای تو را ...

و فراتر از بودن ؛  هنرمند انه   ؛ یک موجودیت می شیم  ..یک نت لب یک جریان ...

و می ریم تا فردا رو به سرقت ببریم .

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 23:44 توسط امین آزاد |

 

 

    کی میشه  for these two, the sun never sets

مثل باران های بی موقع  بر هم نباریم

و کله ی سحر بشینیم پای قل قل سماور و نون و چایی بخوریم

و برامون اصلا مهم نباشه ون گوگ نقاش بود یا کارگر..

یا این بیانیه رو شنیدی ؟ و اون کانالو دیدی..؟ و تو هم دیگه از بتون ریزی حرف نزنی..از نقشه ی

ساختمون حرف نزنی..

آنقدر حواسمون پرت هم بشه که چکه چکه مربا ها بریزه روی سفره و نعلبکی..

حتی متوجه این نشی که چای دم نکشیده به تو دادم...از هول ِ اینکه  زودتر چهار زانو بشینیم روبروی

 هم...

و من برات از  شعرام  بخونم

اما همش یادم میره که از شعرام خوشت نمیاد.

.و تو دروغکی سرتو  حرکت میدی ...و دوباره بی موقع بر هم می باریم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 0:20 توسط ستاره*** |

 

 

 

اون : بیا با هم منطقی و رو راست حرف بزنیم.

من : باشه.Untitled

اون: به نظرت اول اگه انتخاب کنی بعد عاشق بشی بهتر و عاقلانه تر هستش یا نه اول عاشق بشی و بعد بگی خدا بزرگه. یه چیزی می شه بالاخره......من که میگم راه اول درسته..آره ؟

من: تو درست می گی.دقیقا درست می گی.

و حلقه های دود سیگار میخواد خفه ام کنه ..از این بغض سیاه ..از این حقیقت تلخ....

که عشق هیچ وقت با آدم راه نمیاد...

 

بغض نوشت :این روزها مشغله ی کاری و امتحانها نمیذاره بیام نت.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 0:12 توسط امین آزاد |