وقتی مهم ترین شخص برای تو هستم یعنی همه چیز تو میشم...دنیا.....زندگی... وقتی مهم ترین شخص برای تو نیستم یعنی نه دنیایی ..نه زندگی ایی ... ............. اصلا نمی دونی کِی برف اومده ....کی بَند اومده......... وقتی مهم ترین شخص برای من هستی .. یعنی نَفَس نبض.... یک ِ { "" یک ""} ![]()
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 15:42 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

صدای آهن زنگ زده که عمله بنا ها اینور اونورش میکردن زنگ ساعت... زنگ خونه همش زنگ زنگ زنگ زنگ تلفن... وقتی خوابیدم زنگ درونم محکم کوبوند بر پیشانی م طوری که از درد ریه هام داشت پاره می شد.می خواست بگه که زندگی خیلی تُرده.. به نازکی تار مویی هشیار شدم.. 
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:29 توسط ستاره*** ઈęʈДЯę
|

: حالت چطوره؟ ....خوبم ..بد نیستم..ا ِی.. : قرصاتو خوردی ؟ ....وای نه ..یادم رفت : انگار یه چیزی توی دلت هست. نمیگی ..بهم بگو....انگار ناراحتی...برام همه چی رو بگو.. .....ناهار چی خوردی ؟ خواهرت خوبه ؟ : این دفعه دیگه چند کیلو بخرم ؟ .....یکی..یه دونه..اندازه ی تعداد خودت : رفتم که پیدا کنم....نخود سیاه.! راستی نگفتی چی تو دلت هست؟ ....ناهار چی خوردی حالا ؟ : صدای گرفته اش که همه چی رو گفت..فقط اشکاشو ندیدم پ.ن : تا پنج شنبه مشغولم ،
+
نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 23:10 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

پوتین های از پادگان برگشته یا آدمهایی که از پشت وانت افتادن. گاهی شکل ما مثل همینایی که گفتم میشه. گاهی ورق های زندگی اونطوری که می خوایم بُر نمیخورن. وقتی تمام جهان میشه یه سکوت.. فقط دلم میخواد در کنار تو راه برم .نَفَس بکشم .شعر بخونم.. حتی نمیخوام سوار سمند م باشم تا با انگشتام روی بخار شیشه اش اسم تو رو بنویسم.. چون اشک میشه بعدش از رو شیشه سُر میخوره پایین.. انگار قرن داره واژگون می شه ..وقتی جهان می شه فقط یه نگاه.. 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 22:50 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

مردم ما عاشقه اینن که نقش استاد رو برای هم بازی کنند..نقش پدر..رئیس..هدایتگر وجدان...منتقد رسمی ...پزشک ..حَکَم ...برادر بزرگتـــر...اعتراف گیــــر...قاضـــی .مشاور...پزشک .. هرگز نمیخوان بدونن که آیا "" من "" واقعا نیاز دارم. آنقدر گاهی ناتوانم از اینکه مثل یک زاهد زندگی کنم... امین آزاد نوشت : امتحانام از یکشنبه شروع میشه ==>> کم پیدا میشوم ..
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 23:48 توسط ستاره*** ઈęʈДЯę
|

تا حالا به این فکر کردین که چقدر میتونه هیجان انگیز باشه وقتی که تمام دارو ندارتونو همراه افکار پوچ و نا پوچ خودتونو جمع آوری کنین و بذارین توی یه چمدون بعد قفلش کنین و کلیدشو هم گم کنین و هر روز و شب دنبال کلیدش بگردین ..بعدشم به همه بگین که مشغولم.. 
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:30 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

فکر نمیکنین زندگی توو این غار یکمی داره روحیه مونو کسل میکنه دلم میخواد خودمو روی خزه های مرطوب رها کنم و بی قید ِ بی قید.. نه سایه ای باشه نه ماشینی به اون صداهای غیر انسانی کاری ندارم شاید این تنها راهی باشه که بفهمم کجا باید باشم کاش الان یه پیر مرد اینجا بود یک چیز شوخ و شنگی می خوند.. پ.ن: عصريه داشتم قدم مي زدم ،توو افکار درهم برهم ذهنم ![]()
يه موضوعی به ذهنم رسيد که گفتم عجب پستی مي شه. بعد الان يادم رفته.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 23:55 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

دیدی ، که همه از روی وظیفه یکدیگر را دنبال می کنیم تیتراژ پایانی ، آیا خواهد بود ؟ اصلا همه همیشه یک چیزی می خواهند برای همین ست که پلیس شیفته ی اقرار ما ست. و دستهای همیشه بی گناه من فقط یک قلم می خواهد
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 23:18 توسط ستاره*** ઈęʈДЯę
|

حالا که ورق ورق زندگی می کنم حالا که ترازو همیشه یک کفه اش پایین است به زور مردی بارانی می شوم فقط یک لبخند کم دارم وقتی بی اعتقاد باشم خوب تر میخندم حالا که هیچ پَری پرواز نمیکند.. 
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 15:45 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

چشمانم تنگ دامنـ ت تنگــ تر دلی تنگ ِ تنـگــ غلط است اگر بگویم که تو زیبا نیستی من گفتم "تنها جریان رودخانه باقی می ماند" تو گفتی " تنها خواستن باقی می ماند " .

+
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 10:36 توسط ستاره*** ઈęʈДЯę
|

اتهام : اخلال در نظم عمومی با تجمع غیر قانونی در خصوص اتهام آقای امین آزادی طلب فرزند ... دایر بر اخلال در نظم عمومی با تجمع غیرقانونی در معابر، توجها به گزارش مرجع انتظامی ، تحقیقات به عمل آمده ، کیفر خواست دادسرا ، دفاعیات بلاوجه متهم در تحقیقات مرحله دادسرا همچنین جلسه رسیدگی و سایر امارات و قراین مظبوط در پرونده ارتکاب بزه انتسابی از ناحیه مشارالیه به نظر دادگاه محرز و ثابت تشخیص دادگاه مستندا به ماده ۶۱۸ از قانون مجازات اسلامی و با رعایت مقررات بند ۵ ماده ۲۲ قانون مذکور بلحاظ وضع خاص متهم و فقد پیشینه محکومیت کیفری وی حکم بر محکومیت متهم موصوف به پرداخت مبلغ سه میلیون ریال بعنوان جزای نقدی بدل از حبس و مبلغ یک میلیون ریال بعنوان جزای نقدی بدل از شلاق صادر و اعلام مینماید رای صادره حضوری محسوب و ظرف مهلت بیست روز از تاریخ ابلاغ قابل تجدید نظر خواهی در دادگاه محترم تجدید نظر استان میباشد/آ پ.ن : آیت الله منتظری درگذشت / روحش شاد ، یادش گرامی
**رای دادگاه**
رئیس دادگاه شعبه ۱۰۴ جزائی
پ.ن : ننگ بر دیکتاتور
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 19:53 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|


از "" من"" از "" تو "" از "" او"" از "" آنها "" حرف می زنم.
هیچ وقت از " ما " حرف نمی زنم
که این "" ما "" ی غریب و مزٌور واقعا زاید است
اگر بگویم " ما " تردید می کنم
شاید " ما " یعنی چند تا " من "
هیچ چیز به اندازه ی " ما " فریبنده نیست..
" ما " نوعی تکلف است که نمی شود علاجش کرد..
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 23:23 توسط ستاره*** ઈęʈДЯę
|

سلام

دوستان شنبه شب ساعت ۱۰:۳۰ به بعد دعوت هستین .اشتباه نکنید ..نه تالاری در کار هست و نه منزل من. ..دعوت به همین وبلاگ. و پنجمین کامنتی که شامل عنوان مناسبی برای بحث و تبادل نظرات باشه انتخاب می شه. حالا خود دانید..
پ.ن: نظرات این پست
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 22:30 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

پ.ن : سکوت ، سکوت ، سکوت 
![]()
پ.ن : اینجاست ، بهترین روز عمرم / ۱۶ آذر ![]()
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:12 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

... زندگی ات شعر هایت شعرهایت زندگی ات آه پیکرت پیکرت
به چه بهایی .....
گویی مثل یک سیب ترد ، همه را
گاز زدند
بانگ میزنم و باز بانگ میزنم کجا
رها شوم ...
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:27 توسط ستاره*** ઈęʈДЯę
|

جلو نیایید
دوست دارید میتوانید کمی عقب تر بایستید یا بنشینید یا بخوابید.
خب دست خودم نیست.
از بوهای متصاعد شده از بدن شما می فهمم که قبل از اینکه شما را ببینم
دست به چه عملی زده اید..
شما هم !!؟؟
مگر فقط گلها و پیاز و نفت بو میدهند..شاید با این وضع همه از هم فاصله بگیریم
رابطه ها چقدر سخت می شوند و آیا در کنار همدیگر امنیت داریم؟
یعنی من چه آدم با حالی هستم...
شما هم ...
+
نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 23:36 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

یک پایمان شاه یک پایمان گدا و یک پیچ اجباری .. آماده اید که جزء تاریخ بشویم ؟ با این حال وقتش که برسه من میروم شما هم آرام آرام پشت من بیایید .اما کور مال کور مال نه .. 
+
نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:24 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

یک دو سه چهار پنج... پ.ن : هزار و بیست و سه ، تعداد دقیق دونه های یه انار بود
هزارو بیست وسه.قلب سفید..مغرور و با هیبت ..
لمسشان کردم.دونه دونه
تنها صدای یکنواخت و آهنگدار دستگاه بود و چشمهای من..
تنها یک لیوان آب انار خنک
تنها یک قلب من .. هماهنگ و موزون نبض میزند .امشب .برای قلب تو
فردا باز دود باز تک سرفه باز سیاهی. باز اشک باز یک قانون تازه باز تورم باز
انارهای آبلمبو. بدون شمارش..
باز من .باز تو..
صد دانه فریاد
بی دست و دسته
هیج جا َنشِستند هیج جا نبودند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:26 توسط امین آزاد Д₪įŇ
|

مگه هوا سرده که سرها در گریبان رفته است ؟
آتش دیگر آتش نیست ...

+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:8 توسط ستاره*** ઈęʈДЯę
|

وقتی ایده های یه آدمو سرکوب کنی دیگه اون آدم، آدم نمیشه ، میشه یه موجود گمشده با کلی علامت سوال ، میشه یه آدم بی سابقه ، میشه یه نفر بدون خودش وقتی احساست یه آدمو سرکوب کنی ، حالا هی بشین و قلم به دست بگیر ؛ اثر نداره ؛ اشتباهت اینه که نمی دونی آنچه می نویسد دل است نه قلم ایده و احساساتم ، سرکوب نشدنـــىــست
پــــی ن : نظرات سوم مرداد باز هستش
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:40 توسط امین آزاد Д₪įŇ
